مطالبی چند در مورد تاریخ سیاسی و ادبی ایران





انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: گفتگو با اکبر رادی درباره نادر ابراهیمی



سلام

مطلبی در مجله اینترنتی هفت سنگ خوندم در مورد استاد بزرگوار نمایش نامه نویس

 اکبر رادی .

لازم دانستم این مطلب را در این وبلاگ درج کنم ....


 

این سکوت، سکوت قابل قبولی نیست
گفتگو با اکبر رادی

گفتگو از:محمد خلیل‌زاده

0

آشنایی

دورترین خاطره که من از نادر ابراهیمی دارم مربوط می‌شود به دانشکده ادبیات سال‌های 1339-40 ما درسی داشتیم که اختیاری بود به نام «زیبایی شناسی» که آقای دکتر سپهبدی درس می‌دادند،‌ گاهی در این جلسات بودیم؛ اغلب رشته‌های دانشکده ادبیات به عنوان درس اختیاری‌شان این درس را انتخاب کرده بودند، در نتیجه جمعیت خیلی زیادی در این کلاس شرکت می‌کردند. گاهی آقای دکتر سپهبدی نمی‌آمدند سرکلاس و به جای ایشان یکی از شاگردان رشته انگلیسی درس می‌دادند؛‌ و ایشان آقای نادر ابراهیمی بودند. و بسیار جذاب، گرم، صمیمی، ‌با فصاحت بسیار بالایی ایشان درس می‌دادند و تمام کلاس در سکوت محض فرو می‌رفت. برعکس آنچه که در مورد آقای دکتر سپهبدی پیش می‌آمد، کلاس بسیار شلوغ بود در حین تدریس ایشان. من این خاطره خیلی دور را از ایشان داشتم و در همین حد،‌ حتی سلام وعلیکی هم نداشتیم. تا اینکه ماجرای طرفه اوایل سال 1341. دوستانی گرد هم آمدیم، ‌من از طریق سپانلو و شاهین‌فر که تقریبا نزدیک به هم بودیم و هرکدام کتاب‌هایی و داستان‌هایی چاپ کرده‌ بودیم، ‌دعوت شدم که، ما چند نفر هستیم، که می‌خواهیم یک گروه ادبی درست کنیم و کارهای خودمان را در این گروه چاپ کنیم. من آن زمان تازه «روزنه‌ی آبی» خودم را چاپ کرده بودم. در اوایل 41 و مشغول نوشتن نمایشنامه دوم خودم بودم به نام «افول» که این دعوت را پذیرفتم و یک جلسه‌ای تشکیل دادیم که در این جلسه، آقای ابراهیمی هم بود و دیگرانی‌هم بودند، مثل احمدرضا احمدی، خانم جزایری، نوری اعلا، کیمیایی و برخی از دوستان دیگر هم بدون اینکه شرکت کنند و در این مجمع باشند، دور وبر ما بودند. مثل داریوش آشوری، غفار حسینی بود و یک، دو و سه نفر دیگر بودند. تقریبا 11 نفر می‌شدیم. و خبرش بصورت «یازده تنان آل کتاب» در یکی از مجلات آن زمان چاپ شد. و در اینجا ابراهیمی نقش بسیار فعالی داشت. و به یک معنا باید بگوئیم که محور روح ادبی طرفه ایشان بود.

ما یک آپارتمانی را در خیابان جمهوری امروز، شاه آن زمان، نزدیکی‌های سینمای نیاگارای آن زمان، اجاره کردیم با ماهی صد تومانی که روی هم می‌گذاشتیم. و می‌شد هزار و صد تومان و یک مبلغ قابل توجهی بود. یک آپارتمان خیلی خوب مجهز، سه خوابه، با ماهی سیصد و پنجاه تومان،‌ بقیه را هم ماهی یک کتاب از کتاب‌های خودمان را چاپ می‌کردیم. این آغاز آشنایی ما با ابراهیمی بود تا طرفه، که طرفه هم تقریبا بیش‌تر از یک سال و نیم دو سال، ادامه پیدا نکرد. از آنجایی که خصلت همه هنرمندان نوعی تکروی‌‌است و هرکس درواقع حرف و سخن خود را داشت، بحث‌هایی می‌شد و گرفتاری‌هایی بود که مشکلات و مسائلی که خود به خود مسائلی را می‌آفرید.

یکی از مهمترین مشکلات اگر بگوئیم مشکلات، در واقع، ازدواج تک تک ما بود در پایان دانشکده، و رفتن هر کس به اصطلاح، زیر سبد. و گرفتاری‌های تازه پیدا کردن و غیره و غیره. یک عامل مهم که طرفه لق شد. و تنها کسی که من دیدم، تا سه و چهار سال بعد از سال 43 که سال از هم پاشیدن طرفه بوده، ادامه داد به چاپ کتاب با نان طرفه، یعنی، پایبند ماند، به طرفه،‌ ابراهیمی بود. به نظرم تا سال 44 ـ 45 آن زمان که «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» را چاپ کرده بود با آرم طرفه، چاپ کرد، در حالی که طرفه‌ای عملا وجود نداشت. این پایبندی و عشق و علاقه‌ او را به مجموعه طرفه نشان می‌داد.


نوع نگارش و قلم ابراهیمی

با تجدید چاپ‌های فراوانی که کتاب کوچک «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» شد، در عمل نشان داد که یکی از کارهای، ابراهیمی بوده، من نمی‌دانم چرا وقتی از همان آغاز این کتاب را می‌خواندم با نام دیگری که خودش بعد‌ها گذاشت بر این کتاب «داستان عاشقانه‌ی هلیا» تقریبا یک مقایسه ذهنی برای من پیش می‌آمده با «مائده‌های زمینی» آندره ژید. که درواقع یک لحن خطابی، ‌یک نوع محاکات یک نوع مکالمه‌ درونی، از طرف انسانی‌ا‌ست که شروع می‌کند از آغاز بااراده ابرمردانه‌ای که خود ابراهیمی به این اعتقاد داشت در آغاز جوانی، و به تدریج لحن تلخ‌تر،‌ تیره‌تر و گرفتارتر می‌شود تا جای آنکه از آن اراده ابرمردانه می‌رسد به یک جبر و تسلیم و به گونه‌‌ای سرنوشت. این برای جوان‌ها جذابیت داشت، گیرم که دارای یک ساختار به اعتقاد من پیچیده‌ای هست؛ و جوان اگر تجربه ادبی نداشته باشد و تربیت ذهنی برای برخورد با شیوه‌های مختلف ادبی نداشته باشد کمی، ممکن است سردرگم بشود اما بندها و فرازهای بسیار زیبایی این اثر دارد که بسیار جذاب است. او به این نوع نگارش اکتفا نکرد. او یکی از نویسندگانی است که به اعتقاد خودش و در عمل شکل‌ها و سبک‌ها و زبان‌های گوناگونی را تجربه کرده،‌ نه تنها در داستان بلکه در شکل‌های مختلف نگارش. کارهایی که خیلی متعدد، متراکم و گسترده‌ است. ما گاهی به شوخی می‌گفتیم که تو کتاب‌هایی که نوشته‌‌ای از کتابهایی که خوانده‌ای بیشتر است و این برای یک نویسنده خیلی عجیب است که این گونه باشد.

الآن آنچه به حساب آمده و فهرست و لیست شده، صحبت از حدودا نود کتابی‌‌است که او نوشته. حالا کتابهای بسیار کوچک کودکان، فرض بفرمائید از سنجاب‌ها و کلاغ‌ها و غیره و داستان‌های کوتاه بگیرید تا مثلا، رمان هفت جلدی حدودا 2300 یا 2400 صفحه‌ای آتش بدون دود. که خود یک کتاب حساب می‌شود از این نود کتاب. به این ترتیب من گمان می‌کنم او یکی از پرکارترین نویسندگان ما بوده که شایداگر تمام کتاب‌های او را در یک کفه‌ ترازو بگذارید و کتابهای همه این نسل را در کفه‌ی دیگر باز او می‌چربد.

این سرنوشت بی رحمانه‌ای بود که ناگهان قطع کرد راه‌ را. در همین سه یا چهار ساله که او متوقف شد اگر می‌نوشت شاید بیست کتاب تا کنون نوشته بود، بیست کتاب شامل چهل سال تلاش متمادی یک نویسنده‌ی دیگر.

در این میان داستان‌های جانوری دارد یا قصص‌الحیوانات، داستان‌های مربوط به ترکمن صحرا دارد که البته همه این‌ها محدود هستند. داستان‌هایی در مکان‌های عمومی دارد که تقریبا اجتماعیاتی که پیش روی خودش داشت. تمثیل‌های دیگری هم او دارد و داستان‌های تخیلی سمبلیک بسیار دیگر.

ذهن خیلی تند و حادی را داشت، یک ذهن گاهی اکسانتریک غیر متعارف پر از تخیل و پیچیدگی‌های ذهنی که من درکمتر نویسنده‌‌ای این خصوصیات را دیدم و می‌بینم. و همه این‌ها در یک سیالیت و تندی و فعالیت و سرعت غریب ذهنی اغلب این داستان‌ها نوشته شده. او البته گفت، ‌ من فلان داستان را مثلا فرض کنید ده بار نوشته‌ام. از جمله همین داستان عاشقانه‌ی هلیا را. ولی بارها شاهد بودم که او در جمع چندین و چند نفره یک گوشه نشسته، همه دارند صحبت می‌کنند، و او می‌نویسد و او یکبار نوشته و خواندیم گو اینکه نویسنده دیگری هفت بار پاکنویس کرده. آنقدر ذهن مرتب و قوی و سازمان یافته‌‌ای داشته!

من با نثر رایج او، نثری که اغلب در نوشته‌هایش به کار برده شاید خیلی هم‌آیی و نزدیکی و چیز‌هایی از این قبیل ندارم. نحله‌‌ای از نویسندگان به تدریج پیدا شدند که نهضتی درست کردند به معنای داست نویسی،‌ یا به نثر و زبان کتابت نوشتن. که ابراهیمی یکی از پیشروان بود یکی از اشخاص اولیه، پیشکسوتانی که در این رشته گام برداشت که بعد‌ها بسیاری از نویسندگان او را دنبال کردند. بعد از نسل، هدایت و چوبک و آل احمد. که آنها نثر را در زبان محاوره،‌حداقل در زبان بین شخصیت‌های بازی می‌شکسته‌اند. نثر شکسته و عامیانه می‌آوردند. و او از کسانی بود که معتقد بود نثر برای آنکه پایدار بماند. باید شکیل،‌ درست، پرداخت شده و نثر مکتوب یا کتابت باشد. یعنی شکسته نباید باشد. البته این مورد با عامیانه نویسی فرق می‌کند. چون می‌شود نثر هم کتابت باشد و هم عامیانه، یعنی ساختار ترکیبی کلام عامینه باشد، به زبان مردم عوام در بیاید اما در پرداخت و نگارش، مکتوب و کتابی باشد و برعکس.

نثر ممکن است بسیار فخیم، فاخر، بسیار زیبا و خوش‌ترکیب و اشرافی باشد و درعین حال شکسته باشد. من بعد‌ها دیدم که خیلی از نویسندگان نثر مکتوب او را در مکالمات میان شخصیت‌های داستان دنبال کردند. بخصوص نویسندگان جدید و من آن را درست نمی‌دانم. مثلا خیال کنید نویسندگانی از نوع آستریاس، فونتز،‌ مارکز، کمی جلوتر برویم، مثلا همینگوی، فاکنر، سالینجر و نثر‌های جدید آمریکایی، نزدیک‌تر هستیم تا به نثر قابوسنامه خودمان تا به نثر کلیله و منه، گلستان سعدی و نمونه‌هایی از این دست. به این معنا ما در جهان زندگی می‌کنیم. خالقی‌ا‌ست که در مفهوم خاص خودش. در این حدود هفتاد و هشتاد ساله دیگر به صورت حکایت‌ها و متل‌های قدیمی خودمان حکایت‌های گلستان، نمی‌نویسیم. بنابراین اینها احکامی‌است که دیگران در دنیا بهشان سر سپردند و این شیوه‌ی محاوره‌‌ای‌نویسی را دنبال کردند. و ما هم جز این چاره‌‌ای نداریم ضمن اینکه بخش مهمی از شخصیت پردازی، که رکن و ماهیچه اساسی یک بنا و ساختمان داستانی است که نگه داشته این بنا را شخصیت و بخش مهمی از سیمای این شخصیت از طریق مکالمه و دیالوگ و گفتگوی او ساخته وپرداخته می‌شود بنا بر این مبحث دیالوگ نویسی در ادبیات داستانی ما مبحث بسیار مهمی است که ما چگونه بنویسیم. وقتی که ما داستانی داریم که شخصیت‌ها از قشرهای پائین جامعه‌ هستند ـ خیلی از نویسندگان،‌نویسندگان روز ـ از این قاعده استفاده کردند، به ناچار باید توجه به زبان و واژه‌ها و ترکیبات، ضرب‌المثل‌ها، اصطلاخات عامیانه و غیره باید داشته باشیم. فرق می‌کند تا داستانی که شخصیت‌ها از خانواده‌های اشراف و درباریان یا گذشتگان هستند، خودبه خود نحوه و شیوه‌ بیان انتخاب کلمات، وجوه افتراقی متشابهات و مترادفات در کلمات، مثل زیبا، قشنگ، جمیل، خوشگل، هر چهار یک معنی را دارند اما هر کدام شأن نزول خودشان را دارند. و نویسنده حساس دقیق می‌داند که مثلا همین مفهوم در زبان یک راننده بیابانی کدام یک از این چهار کلمه استفاده کند، بطور مثال باید بگوید: «خوشگله؟» یا انسان با فرهنگ و مودب دیگری باشد کلمه دیگری از این مترادفات را بکار بگیرد مثلا کلمه زیبا را استفاده کند. اینها چیزهای ظریفی است که باید در نظر گرفت.

اساس حرف ابراهیمی درست است. او می‌گفت نویسنده‌‌ای که بایک نثر شناخته بشود یعنی از ابتدا تا انتها به هر گونه و با هر موضوعی بخواهد بنویسد یک نثر جا افتاده پخته شده، شکل گرفته بخواهد داشته باشد، که او را به این نثر بشناسند، که بسیاری از نویسندگان به این گونه هستند، نه تنها در ایران بلکه در جهان، این نویسنده‌‌ای با تخیل بلند با ثروت بزرگ از گنجینه لغات، با فرهنگ باز، با قدرت فکری و انعطاف ذهنی بالایی نیست.

نویسنده باید نثر مختلف را تجربه کند. و درست است، به دلیل اینکه ما وقتی یک داستان حماسی می‌خواهیم بنویسیم، زبان خود به خود در آن نثر حماسی می‌شود، وقتی بخواهیم داستانی را درمیان زنان عوام از قشرهای پائین، بخواهیم بنویسیم، نثر به گونه دیگری در می‌آید. اگر بخواهیم از پهلوانان داستانی بنویسیم، از قهرمانان در یکی از رشته‌های ورزشی، نثر یک بخش‌اش به تخصص کشیده می‌شود و با واژه‌های نه صرفا در آن رشته ورزشی، بلکه آدم‌هایی که در آن فضا زندگی می‌کنند نزدیک می‌شود. این خود به خود نثرهای گوناگونی را می‌آفریند، رنگارنگ می‌کند زبان را و یک نویسنده باید در هرکدام از این نوشته‌ها اکر زبان را بشناسد باید در اوج، اگر رابطه ریتم و موضوع داستان را درک کند، اگر درواقع آدمهای خودش را از مجموعه زاویه‌های علمی، روانشناسی، اقتصادی، طبقه بندی اجتماعی و لایه‌هایی که آن آدم‌ها زندگی می‌کنند از این نظر بشناسد خود به خود نثر در می‌آید و به شیرینی و پختگی هم در می‌آید. و خود ابراهیمی شیوه‌های مختلف را به مناسبت‌های مختلف موضوع در نثر تجربه کرده اگر چه او معتقد بود که عامیانه نویسی، شیوه‌پایدار و ماندگاری نیست. او می‌گفت نویسند‌ه‌‌ای که بخواهد از طریق فرهنگ لغات، فرهنگ عوام، اصطلاحات و ضرب المثل ها از نوع فرهنگ‌های متعددی که نوشته شده نزدیک بشود نویسنده خیلی قدرتمندی نخواهد شد.

البته من گمان نمی‌کنم که نویسندگان امروز ـ این صد سال اخیر ـ مثل هدایت از طریق فرهنگ لغات به زبان عوام نزدیک شده باشد. درست است که هدایت در «علویه خانم» رج می‌زند و ردیف می‌کند و این ضعف است زبان اوست به رغم شیرینی رنگارنگی، زبان او که از حیث ضرب‌المثل‌ها و اصطلاعات عامیانه، از حیث ترکیبات لغات مردمی دارد ممکن است قابل قبول نباشد،‌اما ما بسیاری از نویسندگانی داریم چه در ایران، چه در دنیا، که از زبان مردم، از زبان عوام استفاده کرده اند منتها نه از کتاب و فرهنگ لغات، ‌واژه‌ها را در بیاورند. گرچه، حتی نویسنده باید به این هم توجه بکند، یعنی یباید هم از طریق تجربی وارد زندگی مردم بشود و زبان اینها را حفظ کند و به ذهن بسپارد و واژه های تازه‌ای که دارد خلق می‌شود را بگیرد و مصرف کند، از طریق فرهنگ لغات هم می‌تواند استفاده در این زمینه بکند. آنچه من می‌توانم بگویم، ابراهیمی فرهنگ ادبی ما را بسیار غنی کرد.

ترکیبات، اصطلاخ‌ها، تشبیه‌ها، تعبیر‌ها و مجموعه واژه‌هایی که او بکار برد بسیار درست،‌جا افتاده، و اصابت کننده بکار رفته است. ما کمتر نویسنده‌یی داریم که در نثر تحقیقی خودش، در مقالات خودش، و چه در نثر داستانی خودش، و در آن داستان‌ها در شاخه‌های مختلف، لغات و واژه‌ها را و طرز ادا و سیلاب‌های آنها را از طریق اعراب گذاری، از طریق علامتگذاری و سجا بندی، اینقدر دقیق و صحیح و درست بکار برده باشد.

اگر چه ما گاهی بحث داشتیم که: درست است که نسل جدید ما که دانشگاه رفته‌اند، به نسبت نسل قدیم، که ماها بودیم، و حتی ماها به نسبت نسل قدیم‌تر که پدران ما بودند از نظر دایره لغات و بانک اصطلاحات فقیرتر شدیم. یعنی ما کلیله ودمنه و گلستان و مرزبان نامه و سفرنامه و اینها را خواندیم، به دیپلم که رسیده بودیم در واقع یک نثر مشکل قدیم را خیلی خوب می‌توانستیم بخوانیم. بطور میانگین، نسل امروز ممکن است لیسانسیه باشد، ممکن است حتی به دکتری رسیده باشد ول گاهی می‌بینیم روی کلمات بسیار معمولی مکث می‌کند و تردید دارد یا بد ادا می‌کند یا مفهوم را نمی‌داند.

نسل امروز ضعیف است و ما باید کمک‌ش کنیم در خواندن، بنا بر این فلسفه اعراب گذاری که این کلمه را غلط نخواند، کلمه‌یی که ما خیلی راحت از زبان خودمان در می‌آوریم، ولی نثر امروز گیر می‌کند، اعراب می‌گذاریم. اگر جایی ضمه می‌خواهد، کسره می‌خواهد. اما اینکار را نکنیم به صورت یک متن عربی، که سطر به سطر پر از فتحه و کسره و ضمه. آنجاهایی که فقط لازم است. ما می‌خواهیم کمک کنیم نه اینکه ذهن را تنبل کنیم. می‌خواهیم روی جمله‌ها کپ نکند، اگر یک جایی احیانا کسره نبود ذهن نتواند کار کند.

در اواخر کار او، چون در اوایل کار او اینقدر علامتگذاری نبود، و بعدها من دیدم که وسواس بیشتری نشان می‌دهد نسبت به مکث‌ها و علامت‌ها. علامتهای او بسیار درست است و من در کمتر نویسنده‌‌ای دیدم که ردیف‌هایی از نوع ویرگول، ویرگول نقطه، دو نقطه، سه نقطه، خط تیره، پرانتز، گیومه، به دقت و درستی او، ‌من شاید یک مورد در شاملو می‌دیدم که این هر دو مقالاتی هم در زمینه علامتگذاری، دارند و بکار برده‌اند و بقیه نویسندگان ندیدم، به این دقت رعایت کنند و عایت حال خواننده مبتدی یا متوسط‌ الحال را داشته باشند. این یکی از ویژگی‌های نادرابراهیمی است که اگر یکی باشد و با قصد قربت و درست کارهای او را اگر حتی نتواندنود کتاب او را بخواند، یک یک تعدادی از کارهای او را بخواند، زبان فارسی را درست یاد گرفته. این مسئله خیلی مهمی است. گرچه ادبیات امروز در مفهوم داستان نویسی وظیفه معلمی ندارد که زبان فارسی را یاد بدهد.

اما چرا یک بخش هم از ادبیات ما به حوزه منابع و بانک لغات فارسی می‌شود. نویسنگان هستند که بانک واژه و لغات فارسی را حفظ می‌کنند و در اوصافشان زنده نگه می‌دارند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کنند و گویش و بیان درست را ضمن بیان همه فضا‌هایی که می‌دهند و تصویرهایی که فرض می‌کنند و حس‌هایی که منتقل می‌کنند زبان درست را هم به یک معنا می‌آموزند. و ابراهیمی یکی از کسانی‌ بود که به بهترین وجه در حوزه زبان کار می‌کرد و منتقل کرد این زبان را به جامعه و این خدمت بسیار بزرگی است که او به نسبت دیگر نویسندگان در جامعه ما انجام داده است.


سیاسی اندیشی در فعالیت‌های ابراهیمی

داستان‌های عام ابراهیمی- چه بصورت داستان بلند یا رمان و چه به صورت مجموعه که از میان نود کتاب او حدودا بیست کتاب می‌شود- ما دوست داریم که او را به عنوان یک نویسنده برای بزرگ‌سالان بشناسیم، در کنار نویسندگان دیگر. اما، به این راحتی نمی‌توانیم جایگاهی خیلی دقیق برای او در نظر بگیریم، بواسطه تنوع کارهایی که او در همین داستان های بزرگسالان دارد. ما نویسندگانی داریم از نوع هدایت، چوبک، بهرام صادقی، ساعدی، اینها نویسندگان غیر متعارفی هستند با ذهن‌هایی که در آنها نوعی عقرب زندگی می‌کند. ذهن‌های زهر دار سمی تند، و ذهن‌های خیلی قوی که توام با تخیل مسموم و تلخ. ابراهیمی در این مجموعه قرار نمی‌گیرد، نویسندگان دیگری هم که اصطلاحا به آنها می‌گوئیم تک کتابه، تک کتابه نه به این معنا که فقط یک کتاب نوشته باشند، ممکن است پنجاه کتاب نوشته باشند، یک کتاب و قاعدتا، اولین کتابشان، در آمده و همانجا ماندگار شده‌اند. مثلا جمالزاده، او حدودا سی کتاب دیگر در حوزه داستان نوشت، و نشد. علی محمد افغانی، اولین کتابش «شوهر آهو خانم» بود، نوشت و شاید بعد از آن بیست رمان بزرگ دیگر هم نوشت. همان «شوهر آهو خانم» ماند. نویسندگان دیگری هم بودند که کمی ظریف‌تر کار کردند، در همین زمینه نویسنگان تک کتابی، مثل تقی مدرسی، ‌که «تک اولیا و تنهایی او» را نوشت. یک نثر توراتی بسیار فاخر و زیبایی دارد،‌شبه فلسفی. آن کتاب در دهه سی در آمد و بعد از آن به تفاریق شاید حدود چهار یا پنج رمان دیگر هم نوشت و نشد. گلشیری در همین زمینه مثل مدرسی می‌ماند، یک دانه «شازده احتجاب» نوشت، که شاید دومین کتابش بود، اولین نبود، ولی بعد از آن هم شاید ده رمان، مجموعه داستان،‌ کار کرد و نشد.

اینها نویسندگان تک کتابی بودند که گیرم تقریبا هم نسل خود ابراهیمی بودند اما ابراهیمی درکنار آنها جای نمی‌گیرد، ابراهیمی یک نویسنده در مجموع بزرگ فعال و پرکار است که بصورت اتوماتیک درمورد الهام قرار گرفته است. او منتظر الهام نمی‌نشست، حالا دو سال، سه سال در یک موقعیت، در یک وضعیت روانی خاصی قرار می‌گیرد، در یک خواب روانی برود، مثلا فرض بفرمائید، ازنوع بهرام صادقی، که کل دوران باروری او پنج سال بود. اما درهمان پنج سال بسیار زیبا درخشید. نادر ابراهیمی در یک روز قادر بود چهار کتاب را پیش ببرد، و هر کتاب در یک مقوله،‌ صبح تا ظهر دنباله یک رمان را بگیرد، بعد از ظهر از ساعت دو تا پنج، تحقیقی را دنبال کند، ساعت هشت تا ده شب یک داستان کودکان بنویسد و از آن به بعد تا چه موقع شب، یک سفرنامه‌ای. حالا این چقدر حسن است یا نقص است؟

یا نهایت یک خصیصه است، یک بحث دیگری ‌است، منتها او به هر حال نویسنده‌یی است به نظر من در ردیف نوع دولت آبادی، نوع احمد محمود، و حتی مثلا از نوع سیمین دانشور، که رمان‌های بزرگ دارد، داستان‌های کوتاه دارد، و در زمینه‌های مختلف به نسبت آنها، کار کرده، کارهای حماسی و تخیلی مثلا داستان‌های ترکمن صحرا، یا «آتش بدون دود» که لحظه‌هایی آدم را یاد توماس‌بولبای گوگول می‌اندازد که پدر حماسه روس محسوب می‌شود. گاهی در این حد کار کرده، گاهی می‌آید در زمینه‌های اجتماعی، از فرم‌ها و شکل‌های بسیار متنوع‌تر از، رمان نویسان هم گنان خودش استفاده کرده و کارهای در مجموع قابل قبولی را ارائه کرده، ضمن اینکه می‌شده اگر سرعت یک مقدار مزاحمت ایجاد نمی‌کرد در کارهای او، و تمرکز بیشتری می‌داشت ـ اگر چه او در آن واحد اگر چهار کتاب را در دست می‌گرفت در هر یک تمرکز خاص خودش را داشت ـ مقداری پرداخت بیشتری به کارهایش می‌کرد و رسیدگی بیشتری، یک مقدار از نظر ساختار هم می‌توانست بر بکشد، مقداری از رمان‌های بزرگ خودش را جایگاه بسیار نمایان تر از این هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست داشته باشد. و من جایگاهی که برای ابراهیمی در نظر می‌گیرم جایگاهی در رده رمان نویسان بزرگ ماست که شخصیت پردازی‌های بسیاربلند و چشم‌گیری داشته‌اند. شخصیت‌های بسیار زیادی را وارد رمان کرده اند، زبان اختصاصی خاص خودشان را داشته‌اند، و درواقع گنجینه ادبیات رمانی ما را آنها غنی کردند.


در زمینه داستان‌های کودکانه، خود بنده این اعتقاد را دارم که همپای صمد بهرنگی، او از آغازگران داستان نویسی برای کودکان است. بصورت رسمی و جدی و قبل از اینکه واقعا داستان‌های کودکان ا زاین طرف و آن طرف بصورت افسانه‌های کودکانه ما داشتیم. چه از قدیم و ندیم و چه در افسانه‌های عامیانه خودمان چه از نویسندگان و مربیانی که در این زمینه گاهی فعال بودند. ولی به صورت جدی،‌ این دو نویسنده به طور عمده در آغازین سال‌های چهل شروع کردند.

من از جهت موضوعی که نزدیک است به زبان، به روح،‌ به اطافت‌های درون کودک ازجهت فنی نگری و طرز نگرش داستان کودکان، مثلا انتخاب تعداد لغات در یک داستان کودکان و انتخاب سطح لغات در داستان کودکان،‌ تشبیه‌ها و تعبیرهای کودک، البته در محدوده‌های سنی مختلف که او همه این‌ها را در نظر داشت، و به ذهن کودک می‌توانست نزدیک باشد، القائات و الهام‌های کودکانه و تصویر‌های بسیار رنگی‌ای که به ذهن کودک انتقال می‌داد من برای ابراهیمی جایگاه خاصی قائلم بخصوص در برخی از داستان‌های کودکانش، که به نظر من یکی ا زدرخشان‌ترین کارهای ایرانی، حتی شرقی، «کلاغ‌ها» است که به شکل اولیه‌اش با عنوان «آسمان در تصرف کلاغ‌ها» برای بزرگسالان نوشته شده بود. که بعد آن را یک مقدار سر و سامان داد تا برای کودکان در آورد که برنده جایزه اول فستیوال ژاپن هم شد.

ما نمی‌خواهیم یک مقایسه خیلی نزدیک بکنیم با کارهای صمد، ولی معتقدم که او یکی از پیشگامان بزرگ قصه برای کودکان است، چون علاوه بر همه صفات دیگر ذهنیت بسیار کودکانه و لطیف و ساده‌یی دارد، در عین پیچیدگی غریبی که او دارد و این به او بسیار کمک کرده که به دنیای کودک نزدیک شود و نکته‌های روانشناسی او را بشناسد و به تسعید انرژی‌های دماغی و روانی کودک.

ما نمی‌دانیم چقدر سیاسی کار، سیاسی نویس آنطور که خودش ادعای سیاسی بودن دارد. اما می‌توانیم بگوئیم اجتماعی بوده، واژه اجتماعی یک مقدار نزدیک‌تر است به طرز عمل او. من به این قسمت سیاسی نویس او توجه نکرده‌ام. چه در دوره داستان‌هایی که در رژیم گذشته می‌نوشت، ‌که گاهی خودش تفسیر می‌کند، که اینها داستان‌های مبدلی هستند یا داستان‌های کنایی هستند که هر کدام از شخصیت‌ها، اشیا یا جانوران چه مفاهیمی داشته‌اند. در پس پشت اینها چه شخصیت، یا چه مسئله یا چه تمی را بپروراند. که اینها موکول می‌شود به فرصت‌های بعدی که معمولا آن فرصت‌ها فوت شده ‌است. در زمان خودش ما قصه خوانده‌ایم. حال اینکه این شیر کنایه از کی هست؟ آن سنجاب کنایه از چه این یک مقدار می‌تواند برای ما در درجه اهمیت نباشد. من بعدها وقتی زندگی او را خواندم و دیدم، احساس کردم او تمثیل‌هایی دارد از «دشنام» : سنجاب را از جنگل بزرگ راندند چرا که او دشنام داده بود. به نظر می‌آید این یک مقدار در واقع یکی دو جمله اول این داستان بیان حال خود ابراهیمی باشد. و برای من یک مقدارقابل درک نیست، چرا ابراهیمی درحوزه ادبیات ما کمتر نامش می‌آید. درحالی که من می‌بینم از بسیاری جهات خواسته‌ها و مختصاتی که او دارد خیلی درخشان تر از هم رکابان امروز او هست. (ازخود دشنام من یاد این افتادم) نویسنده به طور ذاتی، بطور ژنتیک یک آنتن به طرف حقیقت، راستی، انسان، انسان‌های شریف، انسان‌های مظلوم و انسان‌های ستمدیده دارد.

هیچ احتیاجی نیست که وارد آن مذهب، آن حزب، یا آن یکی جناح بشود. نویسنده خود یک مکتب است و آن حقیقت هستی‌ است. یعنی اگر بخواهد میان شخصیت‌های داستانش نهایت، حتی در غیر مستقیم‌ترین حالت جهت یکی را بگیرد، آن شخص، شخص زیبا، پاک،‌درست و در جهت حقیقت و حقانیت است که دارد. و ابراهیمی در میان آثار خودش به طور طبیعی، مثل هر نویسنده دیگر. حال او در زمینه‌های خاصی، همان طور که ادعا می‌کند،‌ من سیاسی هستم گاهی جهت‌هایی را گرفته که ممکن است، یک نوع تعارض، یک نوع گره، ایجاد کرده باشد، یک نوع ابهام، یک نوع سوء تفاهم، و بیشتر از آن سوء وقت ایجاد کرده باشد، و گاهی یک طوری به همین راحتی یک آدم کنار گذاشته بشود. این برا ی من خیلی تلخ است.

نویسندگانی داریم، در همه جای دنیا بوده‌اند کسانی که به دلیل افکار و عقاید سیاسی‌شان یا به دلیل جهت‌هایی که انتخاب کرده‌اند در یک دوره از زندگی‌شان یک مقدار مورد بی مهری قرار گرفته‌اند، مثلا ما در نروژ آدم‌هایی داریم مثل تامسون. من فکر می‌کردم اگر بپذیریم که این نویسندگان به طرز خاصی در جهت انسان و انسانیت عمل کردند، باقی ابرهایی هستند تیره و تار، برای یک مدتی بالا می‌آیند و بالای سر یک انسان قرار می گیرند و می‌روند و وقتی که یک نسل برود، یک نسلی که حب و بغض‌ش را گذاشته و رفته، منافع ا‌ش را گذاشته و رفته جهت‌های سیاسی و اجتماعی‌اش را گذاشته و رفته، و فقط آثار مانده اند. آن زمان زمان حسابرسی فرا می‌رسد و ارزش‌ها مشخص می‌شوند.


صراحت لهجه و صداقت

ابراهیمی از همان آغاز جوانی آدمی بود که خودش را تشبیه می‌کرد به یک انسان نه به درخت، ‌در واقع یک نیش و کنایه‌هایی به اشخاص آخوند مسلکی مثل سعدی هم داشت. یا همه آنها که صحبت از «ره چنان رو که رهروان رفتند» می‌کردند. یا «انسان هر قدر بارورتر باشد فروتن‌تر است» و چیزهایی از این قبل را همیشه او دست می‌گرفت و مسخره می‌کرد. می‌گفت من یک انسانم، یک درخت نیستم. و اگر درختم وجه اشتراک ما ریشه‌های ماست که در خاک است، نه شاخه‌های ما که افتاده.

مقدمه معروفی که در پیشانی اولین کتاب خودش در سال 1341 می‌گذارد «خانه‌ای برای شب» که «این زمان، مردی از راه رسیده ‌است که ... / می‌خواهد سوار بر اسب‌های سرکش نثر در راه‌های نکوبیده بتازد و از حصار پسین شهر‌ی که بسیار در پای دروازه‌هاش نشسته‌اند بگذرد،‌که اگر نتواند ...» در این خیلی ادعا هست. آدمی که از گرد راه رسیده و حالا کسانی از نوع جمالزاده و هدایت را هم قبول ندارد اولین کتاب هشتاد یا نود صفحه‌یی‌اش را هم دارد منتشر می‌کند. که البته بعد‌ها این مقدمه را پاک می‌کند. نه اینکه بردارد. بلکه رد می‌کند که این را به حساب آن غرورهای جوانی می‌گذارد. که البته درست هم هست. همه ما در طرفه این حالت را کمابیش داشتیم. آمده بودیم که راه‌های نکوبیده را بتازیم و چه بکنیم و کاری کنیم کارستان؛ که بعدها که آمدیم جلو دیدیم نه، اوضاع از قرار دیگری‌ است و پهنای کار چیز دیگری‌ست و به این سادگی چنین مسئله ای نیست. او به همین صراحت و همین ادعا وارد ادبیات شد.

مقدار زیادی از این حالت‌های خودش را تا سالیان سال حفظ کرد و گاهی موجب برخی دلگیری‌ها و آزردگی‌ها بشود ازسوی دوستانی که به دلیل همین صراحت‌هایی که او به کار می‌برد و گاهی مایه‌ی گرفتاری برای خودش می‌شد حتی. در رابطه با برخی مسائلی که با مسئولان برایش پیش می‌آمدو بی ملاحظه حرف‌هایی را که داشت را می‌زد. گاهی که برای من تعریف می‌کرد که چه شده، کجا مشکل دارد، کجا گیر کرده، و این ناشی از همان روح صریحی بود که او داشت.

البته این حالت را به تدریج من طی این چهل سال که تجربه کردم. احساس کردم هم به دلیل گذر زمان و هم به دلیل آنکه تجارب مختلفی داشت مقداری صیقل خورده. صاف شده؛ لبه‌ها و تیزی‌ها یک مقدار گرفته شده، این جور بی محابایی که قدیم صحبت می‌کرده دفعه به دفعه می‌دیدم که کمی رعابت کننده تر می‌شود. یک مقدار برخی چیز‌ها را مورد ملاحظه قرار می‌داد. نه البته خیلی ضد عفونی شده؛ نه. همچنان تا پایان شوخی و شنگی و عرض کنم گاهی ظریف و گاهی تند خودش را همچنان داشت. منتها درمجموع احسا س می‌کنم که یک مقدار تعدیل شده بود.

دوستی ما جدای این حرف‌ها یک ریشه عاطفی داشت در دوستی‌های اول جوانی یا اول کودکی که پاک هستند. خود من همیشه آرزو داشتم که روابط انسانی‌ام روابطی نباشد بر اساس، مرام، مسلک، نهضت، حزب، چه و چه. یعنی اول ببینیم که طرف مربوط به کدام تفکر سیاسی یا اجتماعی هست؛ به من می‌خورد، قابل تطبیق با من هست؛ بعد با او دوستی کنم! نه. بخصوص جریان انقلاب این قضیه را نشان داد، بسیاری از دوستانی که با هم دوست بودند، بسیاری از برادران و خواهدران و پدران و فرزندانی که ریشه‌های عاطفی بسیار عمیقی داشتند، بعد از انقلاب ما دیدیم بخاطر اختلاف عقایدی که پیدا کردند، شکاف افتاد و گاهی حتی به خصومت کشید این حالت‌ها. من از این وضعیت، در حالی که امری طبیعی می‌دانستم، در غالب این جریان‌های اجتماعی که پیش می‌آمده ناگزیر و اجتناب ناپذیر می‌شده اینگونه برخورد‌ها. با وجود این اعتقاد داشتم،‌ دوستی، روابط عاطفی باید، خیلی زیباتر، عمیق‌تر و بلندتر از این حرف‌ها باشد که اگر در یک بحثی شما فلان عقیده را داشتید یا بنده یک عقیده را داشتم، موضوع باعث برهم خوردن دوستی و تمام پیوند‌های عاطفی نشود. من سالها رنج بردم. در رابطه با این طور مسائل.

به همین مناسبت خودم را نمی‌خواستم در این زمینه‌ها وارد کنم. بدیهی ا‌ست ابراهیمی عقاید خاص خودش را به تدریج پیدا کرد، در بسیاری نظریه‌های خودش که درادبیات نوشته می‌گوید: «قرار نیست که من برای ابد یک نظر داشته باشم. حرفی که الآن می‌زنم ممکن است فردا صبح به آن قطعیت نپذیرمش.» ولی به رغم اینها، من فکر می‌کردم که گاهی اختلافی که در بحث و مسائل، ‌ادبی، ‌اجتماعی، هنری، سیاسی، پیش می‌آید، طبیعی است که یک مقدار انسان‌ها با هم بحث کنند درجایی هم با هم فاصله‌ای پیدا کنند،‌ما کوتاه می‌آمدیم. بخاطر دوستی‌های دیگری که او هم می‌دانست. گاهی در بسیاری از موارد احساس می‌کردم که با قاطعیت بسیار صحبت می‌کند، نظر می‌دهد و تصمیم می‌گیرد، می‌دید که نظر من مطابق نظرش نیست او در این موارد هم جالب است که نرم می گذرد. حالا ما از میان همه این عقاید برگردیم به یک مورد، مثلا می‌دانست که من ادبیات هدایت را از آغاز دوست داشتم. اینهایی که- عذر می‌خواهم- ‌گرفتار یک سفلیس روحی و روانی و ذهنی بودند، یعنی پاک نبودند، اینها آلوده اند، آلوده یعنی منزه، استریل شده، و از نوع خواندن دشتی و حجازی و به آذین، با همه تفاوت‌هایی که اینها با هم داشتند، اما دریک طیف خیلی تمیز و خیلی پاک و سالم بودند. سالم نه در معنای مثبت کلمه.

ابراهیمی را می‌دیدم که به شدت در رابطه با این موضع، موضع دیگری دارد و مقاومت دارد. و حتی در یکی از مقالاتش اینها را غرب زده‌هایی که با وطن خودشان آشنایی ندارند، ازجمالزاده،‌چوبک، هدایت. بعد از اینکه یک مصاحبه‌یی کرده بود یک بحثی هم شد همیشه اینطور نبود، ‌ول یک جا نمی‌دانم چطور شد که ما بحث خیلی باریک شد که کدورتهایی هم پیش آمد. اما وقتی او دید متقابلا من در مقالات اینها را ستایش می‌کنم و در واقع پیشکسوت‌ها و آغازگران قصه نویسی معاصر خودمان؛ زیاد مسئله را بیخ نمی‌داد.

من تصور می کنم علتش بخاطر رفاقت و نزاکت و نظافت بسیاری بود که در واقع بود و در جایی دیگر تفسیر دیگری کرد او مثلا فرض بفرمایید آن داستان «آسمان در تسخیر کلاغ‌ها»، را که بعدا برای کودکان با عنوان «کلاغ‌ها» منتظر شد، در توضیح‌ش اشاره و تفسیری می‌کند به ساواک! اینهایی که شنود دارند یا خبرهایی را از جایی به جایی می‌برند. اما من درست یادم هست، در زمان طرفه،‌که می‌رفتیم و می‌آمدیم و برنامه داشتیم یکی از جلسات ماجرایی پیش آمد که برای من یک کدورت خاطری حاصل شد یک نوع رنجشی. یعی حرفی را یکی ازدوستانی آنجا به من گفت که من درفرصتی اشاره کردم که آیا تو چنین چیزی گفته‌‌ای؟

در جلسه بعد کمی از شب گذشته بود و گفت که برویم طرف خانه خودمان رفتیم. آن زمان هم او تنها زندگی می‌کرد. هنوز ازدواج نکرده بود و با خانواده‌اش هم زندگی نمی‌کرد ما نشستیم و مختصر شامی هم در میان راه تهیه کردیم و نشستیم. رفت و یک دسته کاغذ آورد گفت این یک قصه هست من در این هفته نوشتم و می‌خواهم بخوانم، همین «آسمان در تسخیر کلاغ‌ها» بود. در سرفصل این قصه یک جمله دارد که :«حرف مرا فقط از خودم بشنو و بگذار کلاغ‌ها ... » در واقع آن زمان برای اینکه از ذهن من در بیاید خواند. یعنی خیلی از زمان‌های گذشته محبت خاصی به من داشت که من متاسفانه هرگز نتوانستم این محبت‌ها او را حتی جواب کوچکی داده باشم. و برای من ارزش محبت‌ها او از آنجا بالا می‌رود و بلندتر می‌شود که دیدم نسبت به من نبود.

همانطور که شدیدا کینه می‌ورزید به کسانی که از نظر اوناباب و کج بودند. به همه خوب ها محبت داشت. نمی‌خواهم بگویم من خیلی خوب بودم چنین نیست. چون می‌دیدم چه ازجنبه‌های مادی و چه ا زجنبه‌های معنوی چه در انتشار خودش چه معرفی به دیگران، ‌در صورتی که اصلا واجب نبود. بسیار دیدم از نظر مالی به نویسنده‌های جوان به یاران، دوستان دور یا نزدیک را همراهی کرد. هرگز ندیدم یک کلمه در این زمینه‌ها حرفی بزند مگر آنکه این حرف و سخن‌ها از طرف دیگران گفته شود. اگر نه خودش به هیچ وجه تاکیدی نداشت. این بود که یک رابطه صمیمی، عاطفی و معنوی میان ما بود به رغم اینکه گاهی بطور طبیعی بحث‌هایی بین ما پیش می‌آمد.


فیلم‌سازی

بسیاری از نویسندگان دیده شده که در رهگذار یک دوره باروری از نظر نویسندگی، یک دوره چهل ساله، پنجاه ساله، به کارهای دیگری هم پرداخته‌اند. حال اینکه تا چه حد موفق بوده‌اند برای خودشان هم مهم نبود. ابراهیمی در این مایه‌ها کارکرد و آمد به سینما، حتی طرف تاتر هم آمد. من یکی از نمایشنامه‌های خودم را در مناسبتی به او تقدیم کرده بودم.

او خود به خود علاقه پیدا کرده بود به این نمایشنامه و سالها در فکر این بود که آ نرا به عنوان کارگردان به صحنه بیاورد. البته در آن سامان و سازمان مرکز هنرهای نمایشی، حساب و کتاب‌های دیگری هست برای کارگردان و شرایط. او بسیار تاکید داشت.

آدم‌های مختلف را می‌دید که یک زمینه‌ای فرهم بشود یک امکاناتی که «این صیادان» را خودش بتواند به عنوان کارگردان به صحنه ببرد. خیلی ازنویسندگان در دنیا این کار را کرده‌اند. بسیاری از مقاله نویسی و داستان نویسی به فضای دیگری می‌رفتند، یا بعضی‌ها یک تجربه میانی کردند مثلا در میان کارهای اصلی مثل نقاشی یا رمان نویسی یا شاعری، دو فیلم هم کار کرده و این هیچ مسئله‌یی ندارد.

نمی شود گفت، ‌کاش نمی‌کرد یا اگر نمی‌کرد بهتر بود، نه تجربه‌ای است. فیلمی را ساخته. البته چون آدم با هوشی بود، بااینکه کار اولش بود، به عنوان یک سینماگر حرفه‌ای برای تلویزیون هیچ بد نبود. با توجه به اینکه مشاورانی برای خودش داشته و حرف و سخن دیگران را خوب گوش می‌کرده و این یک خصلت خیلی خوبی‌ست و این به رغم آن صراحت و تندی زبان و به رغم آن غروری که گاهی به کبر می‌زد در محاوره اگر به اهلش بر می‌خورد بااینکه تواضع را تحقیر می‌کند، بسیار متواضع بود. من یادم نمی‌رود داستانی را در یک شب، همین اواخر قبل از اینکه یک مقدار دچار مشکلات بشود برای من خواند «حکایت آن اژدها» مجموعه ده داستان است که بعدا درآورد. یک داستان که کتاب به نام آن داستان است برای من خواند.

خیلی راحت گفتم، این صراحت دارد آن ابهام لطیف شاعرانه‌یی که باید داشته باشد را ندارد. زیادی در تخیل بر انگیزی است. گفت خوب گفتی. یکبار دیگر نوشت و یک مقدار گرفت این عینیت و صراحت و آن را به همان ترتیب به من تقدیم کرد. که یک نوع قدر شناسی کرده باشد که تو این مسئله را به من گفتی. در واقع اینجور هست و در سینما هم همین طور بود و نظر صاحب نظران را می‌پذیرفت و اگر ادامه می‌داد،‌گرچه چند کار دیگر هم کرد .اگر یک سینماگر حرفه‌‌ای نشد چیزی هم از او نکاست.


شاعرانگی و شعر ابراهیمی

در زمینه شعر اوادعای خاصی نداشت. اگر چه می‌گفت با شعر شروع کردم، او از نظر تصویر و از نظر حالت، شعر گونه می‌دید. و معنا و حرکتی که پشت کلمه‌ها بوده نه صرفا نحوه‌ی بافت نحوی کلمه‌ها اگر چه در بافت نجوی هم باز او بیشتر شاعرانه بود. و این به دنبال اعتقادی بود که داشت. او می‌گفت نویسنده باید در ساختارهای گوناگون کار کند او بطور کلی تمایل به شعر داشت و اگر چه ما اینها را می‌پذیریم و او هم دفاع کرد که اگر داستان بخواهیم، با ابزار و وسائل داستانی روبرو هستیم. چنانچه ترکیب الفاظ، طول اندام جمله، زیبایی اندام جمله، در داستان چیزی‌ است و در نمایشنامه چیز دیگری. یعنی همان جمله‌‌ای را که برای بیان یک حس خاص با یک کلمات معین ما در داستان به کار می‌بریم اگر همان حس و تصویر و حالت را بخواهیم در نمایشنامه به کار ببریم باید طور دیگری سلوک کنیم. همچنان که در شعر همان حس را ما بخواهیم القا کنیم با کلمات دیگری. بنابراین اعتقاد را داریم که این قانونی است که دیگران گفته‌اند و و قانونی است که باید هر نویسنده‌‌ای بشکند و تعریفی ا‌ست که دیگران کرده‌اند و مامعتقدیم می‌شود با نثر شعر داستان نوشت.

اینها تعاریف جدیدی هستند که ما می‌توانیم داشته باشیم. وقتی نمایشنامه می‌خواهیم بنویسیم کلمات دیگری بکار می‌گیریم و ترکیبات دیگری و طول جمله‌های خاصی همانطور که بخواهیم داستان بنویسیم با یک قلق دیگر و چنان چه در همان زمینه به جای رمان یک داستان کوتاه بنویسیم با کلمات و ترکیبات و واژه‌های دیگر و ریتم های دیگری. این که شما می‌گوئید شاعرانه‌ها جزء ارزش‌های کار خودش قرار می‌داد و ازیک زاویه می‌توانست درست باشد ولی اگر ما بپذیریم که هر رشته‌ای، هر محتوایی دارای زبان و وسائل و ابزار خاص خودش است می‌توانیم به نظرمن یک مکث کوتاهی بکنیم.

گرچه او درگذشته کارهایی هم کرد و اصطلاحات خیلی قشنگی هم آورد مثلا، مبدل نویسی، شیوه‌ی سرریز که به جای جریان سیال ذهن می‌گذاشت که به نظر من قشنگ‌تر از آن دیگری‌ست و یا به جای نثر تک کلمه که یکی دو داستان هم در این زمینه دارد که این را با واژه‌های خودش با شیوه‌های خودش کار کرده و ازجمله آن شاعرانه‌های خودش را و نویسنده‌ای که در این ابعاد گسترده در این طول و عرض ادبی و این شیوه‌ها کارکرده اشکالی نمی‌بینم که یک آزمونی در شیوه‌های خاص خودش که از آغاز با او بوده داشته باشد.


نکته

سلامتی که اوداشت واگر این ماجرا پیش نمی‌آمد و بخصوص ورزشی که می‌کرد برای سلامت خودش به نظرم می‌آمد که یک عمر پر برکت و بسیار بارور به معنای طولانی کلمه، به دلیل آنکه هر یک از سالهایی که او پشت سر گذاشت، سه، چهار،‌ پنج،‌ شاید بیشتر اثر تولید کند.

شاید اگر او می‌توانست ادامه دهد ما با رقم‌هایی معادل دویست کتاب برخورد می‌کردیم. واقعا این یک سرنوشت بسیار بی رحمانه‌ای بود که سر راه او قرار گرفت و بسیار تلخ، این حالت معصومانه ای که من متاثر می‌شوم آن زبلی و زیرکی و تیز بودن و شوخ و شنگی و آن حاضر جوابی و لطیفه‌های عجیب و غریبی که می‌گفت، آن تیزی‌هایی که داشت و حضور ذهن‌ها وقتی می‌بینم برای من بسیار تلخ، بسیار سنگین و نشدنی،‌ اصلا نمی‌دانم.

بخصوص برای خانمش دعای خیر بسیار دارم که می‌بینم با چه صبوری و آرامشی؛ ولی نمی‌دانم درونش چه هست و چطور در کنار او قرار گرفته و تر و خشکش می‌کند و غمش را می‌خورد و گوشه وکنار حساس است به او و بیشتر دلم می‌خواهد او آنقدر غم نخورد. خودش که آن چنان معصومیتی پیدا کرده که به چیزی فکر نمی‌کند. فقط ما نگاه می‌کنیم آن همه باروری و حاصل را که ناگهان توقف کرده و بی رحمانه سرنوشت طبیعت نیروی بزرگتری‌ست،‌کوچکتری‌ست. من نمی‌دانم چطور است. گاهی احساس کنم که نمی‌خواهم ببینم و این شاید خودخواهی من باشد.

نمی‌خواهم یاد آن گذشته‌های با شکوه اوست. که می‌تاخت به معنای واقعی کلمه در حوزه‌های زبان نثر،‌ داستان، و کارهای ادبی ما گاهی نمی‌دانیم چکار می‌شود کرد. هیچ حرفی در این زمینه نمی‌توانم بزم چنانچه هر دفعه آمده‌ام تا مدت‌ها سکوت کرده‌ام و ساکت بوده‌ام. حرفی نمی‌شود زد. چیزخاصی نمی‌توانم بگویم.

دوستان ما در حوزه قلم و ادبیات کسانی که کار می‌کنند چطور می شود گذشت، بخصوص کسانی که دستی بر نقد و نظر ادبی دارند. این سکوت، سکوت قابل قبولی نیست. این سکوتی است که در آینده زیر سوال خواهد رفت از سوی نسل‌ها دیگر چون اگر ما کمی دید جهانی‌تری داشته باشیم و دنیا را نگاه کنیم به رغم همه اختلافات و مسائلی که هست. بخصوص در شرایطی که الآن او قرار گرفته به یک معنا دستش الآن از دنیا کوتاه است این قابل قبول نیست از طرف اهل نظر و منتقدین ما که بخواهند سکوت کنند. این سکوت سکوت عادلانه‌ای نیست، او کارهای خیلی با ارزشی دارد در میان خیل عظیم اینگونه آثار . تولستوی هم نود کتاب داشته با هشتاد و دو سال عمر، پرکارترین نویسنده روس. این اتفاق در شصت و پنج سالگی برای ابراهیمی افتاد و متوقف شد با حدود نود کتاب. از میان این کتاب‌ها حدود بیست کتاب قابل اعتناست و ماندنی. که یک قرن دیگر،‌ پنجاه سال دیگر خوانده خواهد شد این منتقدینی که می‌آیند و روی هر چیزی می‌نویسند؛ حیف است این سکوت تعمدی را در باره با او اجرا کنند، من به این معنا عرض می‌کنم که نسل آینده این ها را زیر سوال خواهد گرفت. باید درباره نادر ابراهیمی صحبت کنند. این توطئه سکوت توطئه‌ای است که به نظر من ظالمانه‌ است.
نادر ابراهیمی مرد حماسی بزرگی در داستان‌ نویسی معاصر ایران بود.

0

 

 نظرات شما عزیزان بنده حقی را در پیشبرد اهداف کمک میکند ....

با تشکر از : www.7sang.com

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا اشکال است



نوشته شده توسط حسام ذکا خسروی در روز دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386 ساعت 10:22 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




ادبیات : جلال آل احمد



 

                          00

 

سلام دوستان امشب برای شما از شخصیت استاد جلال آل احمد نوشتم ...

امیدوارم که مطالب خوبی باشه ...

نظرات شما عزیزان من را در پیشبرد اهداف کمک میکنه


 در ضمن کتاب منتشر نشده ای از این استاد را به نام <<سنگی بر گور>> در آخر نوشته ها برای شما خوبان گذاردم ...


 

جلال آل احمد متولد سال 1302 تهران است. پدر او سید احمد آل احمد از علمای طراز اول معاصر شهید مدرس بوده است.

او خود می گوید:

در خانواده ای روحانی (مسلمان-شیعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهر هام در مسند روحانیت مردند. و حالا برادر زاده ای و یک شوهر خواهر دیگر روحانیند و این تازه اول عشق است .

نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال 1302 . بی اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هیچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتیکه وزارت عدلیه (( داور)) دست گذاشت روی محضر ها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد.

 


جلال در خانواده ای رشد و نمو که توسط رضاخان پهلوی و اصلاحات غربی او هر روز عرصه بر آن تنگ تر می شد. همانطور که دیگر مذهبی ها و روحانیون را مخصوصا بعد از شهادت مدرس به کنج انزوا رانده بود.

جلال در این دوره رشد می کند و با ناباوری شرایط اجتماعی را درک می کند که در آن روحانیت هیچ جایگاه قابل توجهی نداشت. و یا در حال از دست دادن موقعیتش بود.

 

 دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن) تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم اما دارلفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم . روز ها کار؛ ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل ... و شبها درس. و با در آمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگذاری سیم کشی های متفرق. بر دست « جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهر هام که اینکاره بود. همین جوریها دبیرستان تمام شد. و توشیح « دیپلمه» آمد زیر برگه وجودم- در سال 1322- یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب که جوانکی با انگشتری عقیق و دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور قوی نیروهای اشغال کننده را.

 

در این دوره جلال با تمهیدات پدر عازم سفر به نجف برای ادامه تحصیلات دینی می شود. اما در این سفر که بیش از دوماه طول نکشید جو خشک و مقدس مآب حاکم بر حوزه علمیه آن روز نجف او را کلا از دین و دینمداری زده کرد و او بدون انگشتری عقیق و در حالی که گرایشات شیعی اش را کنار گذاشته بود از نجف به تهران بر می گردد.

 

جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. و معلم شدم. 1326. در حالیکه از خانواده بریده بودم وبا یک کراوات و یکدست لباس نیم دار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به 80 تومان بخرمش.

000

 سه سالی بود که عضو حزب توده بودم. سالهای آخر دبیرستان با حرف و سخنهای احمد کسروی اشنا شدم و مجله « پیمان» و بعد « مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله « دنیا» و مطبوعات حزب توده ... و با این مایه دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم« انجمن اصلاح». کوچه انتظام، امیریه. و شبها در کلاسهایش مجانی فنارسه درس میدادیم و عربی و آداب سخنرانی. و روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده بودند هر کدام مامور یکیشان بودیم و سرکشی میکردیم به حوزه ها و میتینگهاشان ... و من مامور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پسقلعه و کلک چال مناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل ... تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم. جز یکی دو تا که نیامدند. و این اوایل سال 1323. دیگر اعضای آن انجمن « امیر حسین جهانبگلو» بود و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب، جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم « عزاداریهای نامشروع» که سال22 چاپ شد و یکی دو قران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاریهای مذهبی همه اش را چکی خریده اند و سوزانده. اینرا بعد ها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت و پلاهایی نوشته بودم در حوزه تجدید نظر های مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد.

 

اگر چه فعالیت های اجتماعی را جلال از دوران دبیرستان آغاز کرده بود اما فعالیت جدی اجتماعی و سیاسی او در زمان بعد از جنگ دوم در قالب حزب توده آغاز شد.

فعالیت های او در قالب نویسندگی و سخنرانی بود. قلم و زبان تند و جذاب و شخصیت گیرا و جوان پسند او و تهور و شجاعت او عواملی شد برای رشد پی در پی او در حزب توده.

 

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت یک کمیته حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره. و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر برای دانشجویان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه « مردم» که مدیر داخلیش بودم. و گاهی هم در «رهبر». اولین قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آنوقتها زیر سایه« صادق هدایت» منتشر میشد و ناچار همه جماعت ایشان به چپ گرایش داشتند و در اسفند همین سال « دید و بازدید» را منتشر کردم؛ مجموعه آنچه در« سخن» و «مردم برای روشنفکران» هفتگی در آمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل 25 مامور شدم که زیر نظر طبری «ماهانه مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را در آوردم. حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سی » و لطمه ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همین چاپخانهای در اختیار داشتن بود که « از رنجی که می بریم» در آمد. اواسط 1326. حاوی قصه های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی!

 000

جلال اگر چه در حزب پی در پی رشد می کرد اما متوجه می شود که این مبارزات اگرچه مقابله با وابستگی کشور به بلوک غرب و انگلیس و فرانسه است اما از طرف دیگر خدمت به گرگ دیگری به نام شوروی است. واقعیت وابستگی، روح وی را آزرده کرد.

مقام معظم رهبری نقل می کنند:

احتمال مى‏دهم خودم شنیده باشم، احتمال هم مى‏دهم کسى از او شنیده بود و براى من نقل مى‏کرد. مى‏گفت: ما در اتاقهاى حزب توده، مرتّب از این اتاق به آن اتاق جلو رفتیم - منظورش این بود که مراحل حزبى را طى کردیم و به جایى رسیدیم که دیدیم از پشت دیوار صدا مى‏آید! گفتیم آن‏جا کجاست؟ گفتند این‏جا مسکو است! گفتیم ما نیستیم؛ برگشتیم. یعنى به مجرّد این‏که در سلسله مراتب حزبى احساس کردند که این وابسته به خارج است، گفتند ما دیگر نیستیم. بیرون آمدند و با خلیل ملکى و جماعتى دیگر، نیروى سوم را درست کردند؛ مخلصها آن‏جا بودند. این دوره، تا حدود دوران «دکتر مصدق» و بعد 28 مرداد 1332 ادامه یافت.

 

جلال خود می گوید:

و انشعاب در سال 1326 اتفاق افتاد. بدنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم- به رهبری خلیل ملکی- و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذر بایجان زمینه افکار عمومی حزب دیگر زیر پایشان نبودو به همین علت سخت دنباله رو سیاست استالینی بودندکه می دیدیم که به چه بواری می انجامید. پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیر بار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شدو ما ناچار شدیم به سکوت. در این دوره سکوت است که مقداری ترجمه می کنم. به قصد فرانسه یاد گرفتن. از « کامو» و «ساتر» . و نیز از «داستایوسکی». «سه تار » هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکی. هم در این دوره است که زن می گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن و از آنجا به خانه شخصی.

جلال در این دوره سرخوردگی در پی حقیقت همچنان تلاش می کند و بیشتر مطالعه می کند. تا به قضیه ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد می رسد.

در آن زمان او به جبهه ملی می پیوندد و مبارزه ی جدیدی را تجربه می کند. اما باز در آنجا متوجه می شود که نردبان ترقی وابستگانی دیگر شده است. او در پی حقیقت بود و می دید که از این تلاش او سوء استفاده می شود.

و اوضاع همین جورهاست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق. که از نو کشیده میشوم به سیاست. و از نو سه سال دیگر مبارزه. در گرداندن روزنامه های «شاهد» و «نیروی سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود علاوه بر اینکه عضو کمیته نیروی سوم و گرداننده تبلیغاتش هستم که یکی از ارکان جبهه ملی بود. و باز همین جورهاست تا اردیبهشت 1332 که به علت اختلاف نظر با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم. می خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنندکه از رهبران حزب بود؛ و با همان «بریا» بازیها. که دیدم دیگر حالش نیست. آخر ما به علت همین حقه بازیها از حزب توده انشعاب کرده بودیم. و حالا از نو به سرمان می آمد.

 

جلال که هنوز در بین افکار مارکسیسم و لیبرالیسم مذبذب بود دو کتاب بازگشت از شوروی و دستهای آلوده را ترجمه می کند که در این دوکتاب شکست افکار کمونیسم به تصویر کشیده شده بود.

اینکه رهبران کمونیسم در شوروی از کارگران حکومت بلشویکی را ساختند و از آن کاخ کرملین و ارتش سرخ را و سپس خودشان تبدیل به سرمایدارانی گردن کلفت تر .

 

در همین سالهاست که«بازگشت از شوروی»ژید را ترجمه کردم و «دستهای آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زیادی» هم مال همین سالهاست. آشنایی با نیما یوشیج هم مال همین دوره است. و نیز شروع به لمس کردن نقاشی. مبارزه ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سال دنبال شد، به گمان من یکی از پر بار ترین سالهای نشر فکر و اندیشه و نقد بود.

 000

او پس از سرخوردگی از حزب توده و جبهه ملی دچار سردرگمی بی کرانی می شود و این فرصت برای بازنگری گذشته اش بهترین فرصت می شود.

بگذریم که شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملی و برد کمپانیها در قضیه نفت که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گپی زده ام- سکوت اجباری محدودی را پیش آورد که فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکستها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش «اورازان-تات نشینهای بلوک زهرا-و جزیره خارک». که بعدها موسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که ساسله نشریاتی را در این زمینه سرپرستی کنم. و اینچنین بود که تک نگاری (مونو گرافی) ها شد یکی از رشته کارهای ایشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاری ایشان را ترک گفتم. چرا که دیدم می خواهند از آن تک نگاریها متاعی بسازند برای عرضه داشت به فرنگی و ناچار به معیارهای او. و من اینکاره نبودم.چرا که غرضم از چنان کاری از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی .اما به هر صورت این رشته هنوز هم دنبال می شود.(10)

 

او اگر چه در پی تحول در جامعه سنت زده و عقب نگهداشته شده بود اما اکنون می دید که مملکت از چاله در آمده و به چاه افتاده. اکنون او معصومیت مذهبی خود را که در راه پیشرفت مملکت قربانی کرده بود متوجه شده بود که همه چیز از دستش رفته است.

او که تمام علل بدبختی مملکت را روشنفکرانی و سیاستمدارانی می دانست که خود را دربست در خدمت غرب گذاشته و اجیر بی مزد و مواجب خارجی بودند، دست به نوشتن کتاب غربزدگی برد.

 

و همین جوریها بود که جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازیها سر سالم به در برده متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانیها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع دنباله روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا- دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده تنهای کمپانی ها و چه بی اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگی»-سال 1341- که پیش از آن در«سه مقاله دیگر» تمرینش کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از اینها چاپ کرده بودم-1327-حاصل اندیشه های خصوصی و برداشتهای سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثرفرهنگ مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن.

انتشار غرب زدگی که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطه عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش اینکه «کیهان ماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال 1341 براهش انداخته بودم و با اینکه تامین مالی کمپانی کیهان را پس داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی پنجاه نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول غرب زدگی را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسورو اجبار کندن آن از صفحات و دیگر قضایا ...

کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجدد را در سفرهای چندی که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال 41 به اروپا. به ماموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتابهای درسی.

 

در سال 1342 پدر جلال که از علمای بنام زمان بود فوت می کند. حضرت امام (که در آن زمان در حال تدارک انقلابی عظیم در درون فرهنگ ایران بود)، مراسم ختمی برای پدر جلال در منزل خود برقرار می کند که جلال علیرغم میل باطنی و ناامیدی مفرط از همه فعالان سیاسی از جمله روحانیون زمان (که تن به جبر زمانه داده بودند) در این مراسم بالاجبار شرکت می کند.

در آن جلسه تعیین کننده که سرنوشت جلال عوض شد، او کتاب غربزدگی خود را نزد حضرت امام مشاهده می کند.

 

حضرت امام خود نقل می کنند:

... من با خانواده «سادات آل احمد» سابقه دارم. با مرحوم پدر شما، آقا «حاج سیداحمد» آقا، با مرحوم آسید «محمد تقی [آل احمد»؛ نماینده مرحوم آیت الله بروجردی در شیعیان عربستان] برادرتان، خدا رحمت اش کند که در خدمت اسلام ]در مدینه[ فوت شد، سوابقی دارم. منتهی آقای «جلال آل احمد» را جز یک ربع ساعت بیشتر ندیده ام. در اوایل نهضت، یک روز در «قم» دیدم آقایی در اطاق نشسته اند و کتاب «غرب زدگی» ایشان در جلو من بود. ایشان به من گفتند: «آقا، چطور این چرت و پرت های ما پیش شما آمده؟» یک همچو تعبیری. و فهمیدم ایشان آقای «جلال آل احمد» هستند. مع الاسف، دیگر او را ندیدم. خداوند ایشان را رحمت کند.

این دیدار ربع ساعتی که جلال با امام دارد او را متوجه نسل جدیدی از روحانیون اصیل، انقلابی و مبارز که ریشه مبارزاتشان ایمان به الله و بدون منافع حزبی است می شود.

اینجانب اگر چه تلاش فراوانی جهت بدست آوردن متن مذاکرات حضرت امام با جلال در آن جلسه نموده ولی چیزی بدست نیاوردم بجز اینکه حضرت امام همان کتاب غربزدگی جلال را که متضمن حواشی خودشان بود به جلال هدیه می کند.

از این پس جلال گریزپای عالم سوز، جلالی می شود که به سفر حج می رود و در آن سفر تحول درونی اش تکمیل و به عرفان می گراید.

در فروردین 43 به حج. تابستانش به شوروی. به دعوتی برای شرکت در هفتمین کنگره بین المللی مردمشناسی. و به آمریکا در تابستان 44. به دعوت سمینار بین المللی و ادبی و سیاسی دانشگاه «هاروارد». و حاصا هر کدام از این سفرها سفر نامه ای. که مال حجش چاپ شد.به اسم «خسی در میقات» و مال روس داشت چاپ می شد ؛ به صورت پاورقی در هفته نامه ای ادبی که «شاملو» و «رویایی» در می آوردند. که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه . گزارش کوتاهی نیز از کنگره مردمشناسی دادهام در «پیام نوین» و نیز گزارش کوتاهی از «هاروارد»،در «جهان نو» که دکتر براهنی در می آورد و باز چهار شماره بیشتر تحمل دسته ما را نکرد. هم در این مجله بود که دو فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را در آوردم . و اینها مال سال 1345. پیش از این «ارزشیابی شتابزده» را در آورده بودم –سال43-که مجموعه هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر. که در تبریز چاپ شد.

 000

او در پی جبران گذشته خود بوده و از طرفی تلاش برای اصلاح جریان روشنفکری در ایران بر می آید. و به مبارزه علیه رژیم پهلوی و انقلاب به اصطلاح سفید شاه اما با گرایشی اصیل و جدی تر از گذشته می پردازد.

و پیش از آن نیز قصه نون والقلم را سال1340- که به سنت قصه گویی شرقی است و در آن چون و چرای شکست نهضتهای چپ معاصر را برای فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخی گذاشته ام و وارسیده. آخرین کارهایی که کرده ام یکی ترجمه« کرگدن» اوژن یونسکو است –سال 45- و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست یونگرکه به تقریر دکتر محمود هومن برای «کیهان ماه» تهیه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همین روزها از چاپ « نفرین زمین» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهی است در طول نه ماه از یک سال و آنچه بر او و اهل ده می گذرد. به قصد گفتن آخرین حرفها در باره آب و کشت و زمین و لمسی که وابستگی اقتصادی به کمپانی از آنها کرده و اغتشاشی که ناچار رخ داده . و نیز به قصد ارزیابی دیگری خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت از قضیه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضی جاش زده اند

پس از این باید« خدمت و خیانت روشنفکران» را آماده کنم که مال سال 43 است و اکنون دست کاریهایی می خواهد. و بعد باید «تشنگی و گشنگی » یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به دوباره نوشتن «سنگی بر گوری» که قصه ای است در باب عقیم بودن. و بعد بپردازم به اتمام «نسل جدید» که قصه دیگری است از نسل دیگری که من خود یکیش ... و می بینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره کیش شی ترا به حجله خویش خواند و چه مالیخولی که به سر داشت ...

دیماه 1346(14)

 

اینکه آیا دیدار با امام جلال را متحول کرده و اثر گذاشته یا نه را می توان از نامه ای که جلال در سفر حج برای حضرت امام می نویسد یافت. کسانی که با جلال و نوشته های او آشنایند از لفظ عاشقانه و مریدانه او در مقابل حضرت امام خواهند دانست که او چقدر متاثر از شخصیت امام خمینی شده است.

 

«مکه- روز شنبه 31 فروردین 1343- 8 ذی حجه 1383»

آیت اللها!

وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد. اما این جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست.

اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمت ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

دیگر این که در این شهر شایع است که قرار بوده آیت الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودی ها دو تایش را پذیرفته اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت الله و تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم که نپذیرفته اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده اند و هیئتی را فرستاده اند گویا به ریاست پسر خود. خواستم این دو خبر را داده باشم.

دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده اند، پیش از آن حق نداشته اند.

دیگر این که ]کتاب[ «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ، جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما.

دیگر اینکه طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگی» ناقص چاپ اول آمده. دیگر این که امیدوارم موفق باشید والسلام.

«همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید. دیده شد که گاهی اعلامیه ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرات درمی آمد که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت «صدر» می داند و هم این جا می نویسم:

تجریش- آخر کوچه فردوسی.

والسلام

جلال آل احمد کتاب در خدمت و خیانت روشنفکرش را از سال 1343 شروع به نگارش می کند که موفق به پایان آن می شود اما نسخه چاپ شده اش را نمی بیند.

 

مقام معظم رهبری نقل می کنند:

آل احمد در کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران»، از همین روشنفکرى دهه سى حرف مى‏زند. آل احمد این کتاب را در سال چهل و سه شروع کرده، که تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت که آل احمد به مشهد آمد، ما ایشان را دیدیم. به مناسبتى صحبت از این کتاب شد، گفت مدّتى است به کارى مشغولم؛ بعد فهمیدیم که از سال چهل و سه مشغول این کتاب بوده است. او از ما در زمینه‏هاى خاصى مطالبى مى‏خواست، که فکر مى‏کرد ما از آنها اطّلاع داریم. آن‏جا بود که ما فهمیدیم او این کتاب را مى‏نویسد. این کتاب بعد از فوتش منتشر شد. یعنى کتابى نبود که در رژیم گذشته اجازه‏ى پخش داشته باشد؛ کتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مى‏شد و امکان نداشت پخش شود.

کتاب مذکور آخرین خدمت مکتوب جلال به اسلام و کشور ایران بود. رابطه مرید و مرادی جلال و امام را می توان در نوع نقل قولهایی که از حضرت امام در همین کتاب می توان یافت و همینطور احترامی که حضرت امام در هنگام یادآوری نام جلال به زبان جاری می کنند که عین آن گذشت.

 

و فهمیدم ایشان آقای «جلال آل احمد» هستند. مع الاسف، دیگر او را ندیدم. خداوند ایشان را رحمت کند.

 

جلال آل احمد با تحول درونی و بازگشت به ریشه اصلی خود ضربه مهلکی به غربزدگان رژیم پهلوی که تلاش بی وقفه ای در دین زدایی و مسخ جوانان داشت زد.

او در طی دوران مبارزات خود بارها و بارها توسط ساواک دستگیر شد و پرونده قطور برای خود ساخته بود.

به قول برادرش شمس آل احمد ارزش و اهمیت جلال را نه از هزاران برگ نوشته هایش بلکه از هزاران برگ پرونده ساواکش می توان شناخت که جلال مردی بود اثر گذار و پر جوش و خروش.

سرانجام شمع جلال آل احمد در 18 شهریور 1348 در اتاقک ویلایش در اسالم از توابع طوالش گیلان جان سپرد.

اگرچه مطبوعات آن زمان به دستور ساواک علت مرگ را سکته قلبی او اعلام کردند اما هرگز ارتباط بر آمدگی روی جمجمه و خون جاری شده از بینی جلال با سکته قلبی تشریح نشد.

مرگ جلال در سن 46 سالگی در حالیکه هنوز مادرش زنده بود خیلی زود می نمود به هر حال مرگ جلال در پرده ابهام ماند که ماند.

جلال آل احمد در طی 46 سال عمرش 40 جلد کتاب تقدیم جامعه فکری ایران نمود که همه آنها به نوعی تلاش برای حرکت بود. آثار دیگری که به صورت دست نوشته از او باقی است خود بالغ بر دهها جلد کتاب می شود.

 

جلال هرکه بود و هرچه بود، نمادی بود از تلاش یک انسان جستجوگر که نمی خواست در گردش گردونه آسیاب روزگار بچرخد و بچرخد. او خود را از گردونه تقلیدهای کورکورانه در تفکر و اعتقادات فراز و نشیب زیادی را طی کرد اما سرانجام با انتخابی تاریخ ساز و سرنوشت ساز ریشه و اصل خویش را یافت. او از قشر خشک و بی روح ظاهری دین گریخت و پس از یک دوران طولانی به مغز و اصل دین و شریعت بازگشت و اسلام ناب محمدی را یافت و در آن ذوب شد و به آن پیوست.

بی شک همه صاحبنظران منصف از جلال به نیکی و احترام یاد می کنند .

جلال می تواند نمادی از حق طلبی و تلاش یک روشنفکر واقعی باشد که نمی خواهد به مملکت خود خیانت کند.

 000

در پایان با بیان قولی از مقام معظم رهبری در باره جلال این نوشته را زینت می بخشم که:

در نظر من آل احمد شاخصه ی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان کار مشکل و محتاج تفصیلی است. اما در یک کلمه می شود آن را ((توبه روشنفکری)) نامید با همه مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه توبه هست. جریان روشنفکری ایران که حدودا صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل آل احمد توانست خود را از خطای کج فهمی عصیان جلافت و کوته بینی برهاند و توبه کند. هم از بدفهمی ها و تشخیص های غلطش هم از بددلی و بدرفتاری هایش!

آل احمد نقطه ی شروع ((فصل توبه)) بود و کتاب ((خدمت و خیانت روشنفکر)) پس از غرب زدگی نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی شود نوشته سال 43 دانست. به گمان من واردات و تجربیات روز به روز آل احمد، کتاب را کامل می کرده است.



حال دوستان شما میتوانید کتاب سنگی بر گور را که در زیر گذاشتم مطالعه بفرمایید

                                         سنگی بر گور

هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش
- فقفیقاع بنی
فصل اول

ما بچه نداریم . من و سیمین . بسیارخوب . این یک واقعیت. اما آیا کار به همین جا ختم می شود ؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می کند . یک وقت چیزی هست . بسیار خوب هست .اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد . بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته اند. از حقیقت و واقعیت . دست کم این را نشان می دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است . عین کمیت ما . چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم . و به نگاه . و گاهی با به روی خود نیاوردن . نشسته ای به کاری ; و روزی است خوش ;و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند; و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است. و یاد گفتهء آن زن می افتی – دختر خاله ء مادرم – که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که :
- تو شهر ، بچه ها توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولندو شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…
و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است . اما چه فرق می کند ؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است ،خالی است دیگر . واقعیت یعنی همین ! و آنوقت بچه های همسایه توی خاک و خل می لولند و مهمترین بازیهاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل که یک قاشق پیدا کنند یا یا کاپوت ترکیده .
یا صبح است با نم نم بارانی و تو داری هوا می خوری . درد سکر آور ساقه های جوان را به هدایت قیچی باغبانی لمس می کنی که اگر این شاخه را بزنم …یا نزنم …که ناگهان سوز و بریز بچهء همسایه از پشت دیوار بلند میشود و بعد درق …صدایی. و بله . باز پدره رفت سرکار و دوقران روزانهء بچه را نداد .وخدا عالم است مادر کی فرصت کند و بیاید به نوازش بچه . و آنوقت شاخه که فراموش می شود هیچ – اصلا قیچی باغبانی که تا هم الان هادی احساس کشاله رفتن ساقه ها بود ، به پاره آجری بدل می شود دردستت که نمی دانی که را می خواستی با آن بزنی .
یا توی کوچه ، دخترک دو سه ساله ای ، آویخته بدست مادرش و پابه پای او ، بزحمت می رود و بی اعتنابه تو و به همهء دنیا ، هی می گوید ، مامان ، خسته مه …و مادر که چشمش به جعبه آینهء مغازه ها است یک مرتبه متوجه نگاه تو می شود .بچه اش را بغل می زند ،همچون حفاظت بره ای در مقابل گرگی ، و تند می کند. و باز تو می مانی و زنت با همان سوال. بغض بیخ خرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد. و همین باعث می شود که از رفتن به هرجا که قصدداشته اید منصرف بشوید، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن . و باز دعوا. و باز کلافگی . و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد.

گرچه تکلیف مدتها است که روشن است. توجیه علمی قضیه را که بخواهی ، دیگر جای چون و چرا نمی ماند. خیلی ساده ، تعداد اسپرم کمتر از حدی است که بتواند یک قورباغهء خوش زند و زا را بارور کند . دو سه تا در هر میدان میکروسکوپی . بجای دست کم هشتادهزارتا در هر میدان . میدان ؟ بله . واقعیت همین است دیگر . فضایی به اندازهء یک سر سوزن ، حتی کمتر، خیلی کمتر از اینها و آنوقت یک میدان ! و تازه همین میدان دیوار هم هست ، و درست روبروی سرتو.می بینید که توجیه علمی قضیه بسیار ساده است . و با چنین مایه دستی مایه دستی که نمی توان ید بیضاداشت یاکرد. حتی برای اینکه توپ فوتبال را از دروازهء به آن بزرگی بگذرانی یازده حریف قلچماق لازم است. و آنوقت این اسپرم های مردنی و عجول که من دیده ام …(یعنی مال دیگران جور دیگر است؟…) و من این را می دانم که توجیه علمی قضیه را همان سال دوم یا سوم ازدواجمان فهمیدیم . ولی چه فایده ؟
چون پس از آن هم من بارها به امید فرج بعد از شدتی سراغ آزمایشگاهها رفته ام و در یک گوشهء کثیف خلای تنگ و تاریکشان ، سرپا ، و بضرب یک تکه صابون خشکیدهء عمدا فراموش شدهء رختشویی ، با هزار تمنا همین حضرات معدود اسپرم را دعوت به نزول اجلال کرده ام و بعد با هزار ترس و لرز و عجله ، که مبادا قلیای صابون نفس حیوانک ها را ببرد ، با پاهایی که نای حرکت نداشته است ، تا کنار میز میکروسکوپ دویده ام و شناگاه موقتی حضرات را همچون سرخولی هدیه به مختار، به دکتر سپرده ام . و بعد روی یک صندلی چوبی وارفته ام و جوری که دکتر نفهمد پاهایم را مدتی مالش داده ام تا پس از نیم ساعت مکاشفه در تهء آسمان بسیار تنگ و پست اما بسیار عمیق همان میدان یارو سر بردارد و خبر فتح را بدهد. فتح ؟ بله . که سه تا در هر دو میدان! و بفرمایید خودتان هم ببینید! و میروم جلو . و هرچه نگاه می کنم چیزی نیست . و یارو تعجب می کند. حتی اینقدر نمی فهمدکه چشم من ورای چشم اوست و باید دستگاه را پس و پیش کرد و یک پیچ را به اندازهء یک هزارم میلیمتر گردانید تا میدان میدان بشود. با تمام بازیکنان معدودش .با کله های بزرگ و دم های دراز و جنبان و چنان بسرعت دوان(و معلوم نیست به کجا؟) که خرگوشی از دم تیر صیادی . و همانطور کج و کوله . وچشم که به هم بگذاری میدان را پیموده اند و از گوشه ای گریخته یا تو ردشان را گم کرده ای . بله . در میدان واقعیت !

دیگر از یادم رفته است که چندبار با این آزمایش ها خودم را درحد یک خرگوش آزمایشگاه گذاشته ام و چه پول ها داده ام تا قد و قامت فسقلی این حضرات را تماشا کنم . اما انصاف باید داد که اگر این قضیه نبود من هرگز نمی دانستم میکروسکوپ چه جور چیزی است و چه جور کار می کند . و این خودش آنقدر مهم بوده است که همهء آن از نارفتن ها و بیزاریها و پادردها را فراموش می کرده ام و تا دو سه روز همه اش در این فکر بوده ام که پدر سوخته های ریقو ! عجب می دویدند! و درست مثل خودت . پس بی خود نیست که تو آنقدر عجولی ! و آنقدر تند می روی ! عین این بی نهایت کوچک های خودت .و درست همانطور معلوم نیست بکجا؟… و همین مشغله ی فکری چه بدادم می رسیده است که گاهی اصلا فراموش می کرده ام که شده ام مشتری پروپاقرص آزمایشگاهها . هر ماه یک بار ، و هربار پس از یک دوره تستوویرون و ویتامین آ و عصاره ی جگر و پانگا دوئین …تا شاید در هر میدان یکی به تعداد حریفان بیفزایی .
اینها همه درست . توجیه علمی قضیه و دیدار واقعیت . اما اگر این همه کافی بود که پس از چهارده سال هنوز در متن نگاههای ما و در حاشیه ء سکوت هامان و در زمینهء هرجر و منجری این بی تکلیفی خوانده نمی شد. و اصلا بدیش این بود که از همان اول بهمان نه نگفتند . و خیالمان را راحت نکردند. و هر کدام از اطبا یک طومار را زدند زیر بغلمان و از در آزمایشگاهها و مطب بیرونمان فرستادند. آخر نمی شد انکار کرد که من خودم به چشم خودم دیده بودمشان که چه تند می دوند . یعنی شنا می کنند. و چه فرق می کند؟ چه یکی چه صدتا. بله ؟ لابد عیب اساسی ندارید. پس می شود امیدوار بود که زیاد شوند…
و همین جوری بود که اطبای وطنی نان یک همکار اطریشی خودشان را هم توی روغن انداختند.آخر هرچه بود می توانستم بنشینم و باد به غبغب بیندازیم و قیافهء بز مرده بگیریم که :
- بله . فرنگ هم رفتیم . و فایده نداشت . و چقدر خرج! دیگر خیال کرده اید که ما سر گنج نشسته ایم …
و حال آنکه هیچکس خیال نکرده بود که ما سر گنج نشسته ایم . و اصلا همین جوری بود که می دیدم یا شهیدنمایی است یا خودنمایی یا توجیه یا عذر. و برای که ؟ و برای چه ؟ و و برای اینکه آدمیزاد بهر صورت خودش را از تک و تا نمی اندازد !و تازه مگر قضیهء فرنگ از چه قرار بود ؟ از این قرار که وقتی همهء لنگ و لگدهامان را در رم و پاریس زدیم، در وین من تنها رفتم سراغ یک طبیب اطریشی که استاد سیار دانشکده های مونیخ و زوریخ و یک ایخ دیگر بود. یعنی یک شهر دیگر با پسوند ایخ . درست همینطور. و یک روز صبح از 5و7 تا 5و8 . و بعد از همهء آن حرفها که از همکارهای تهرانی اش شنیده بودم در آمد که :
- بله . اگر خیلی علاقمندی باید یک سال زیر نظر باشی …و اسم و رسم بیمارستان را هم داد . و چه جور زیر نظر ؟
- مدام توی رختخواب. روزی چقدرگوشت و چقدرشیر و هیچ سیگار و ابدا الکل و آنقدر تستوویرون و ویتامین آ…و لابد عصارهء جگر و پانگادوئین…بله باقیش را خودم حفظ بودم .
- یا اینکه برو خودت را بسپار به سرنوشت .
و البته که ما این کار دوم را کردیم . چون علاوه بر اینکه اروپا فرموده بود -راه اول روزی صدتومان خرج داشت و یکسال مرخصی اداری می خواست. و بی خودنمایی و شهیدنمایی حتما آن یارو خیال کرده بود که من سر گنج نشسته ام یا پسر اوتورخان اعظمم . احمق ! اگرچه تقصیر او نبود . چرا، بود. اسمش بود اولدوفردی بهمین کج و کولگی . اینجوری :oldofredi. اصلا ایتالیایی . و استاد سیار طب در سه شهر ختم شده به ایخ . هنوز کارت اسمش را دارم و آدرس بیمارستانش را . با یک باسمهء رنگی پشتش . یک عمارت کلاه فرنگی ، وسط جنگلی از کاج و آنورش یک دریاچه . و قایقی با بادبان سفید رویش . عینا. خر رنگ کن رجال بواسیری مملکت . که تا وزیر شدند خودشان را برسانند ! احمق ! سه سال بعد سر قضیهء یک سقط جنین توی همان پسکوچه های کهنه ی وین گیرش آورده بودن و ده بزن . درب و داغانش کرده بودند . بی خود نیست که فحشش نمی دهم . کسی که واسطهء مراجعهء من باو شد بعدها برایم گفت . دکتر اشتراس را می گویم . می گفت : یکی از همین شوهرهای علاقمند به تخم و ترکه ، مثل من ، سر قضیهء سقط جنین مخفیانهء زنش ، که لابد یکی از این قرتی قشمشم های منتظر الهولیود بوده و نمی خواسته تن و بدنش از شکل بیفتد . حضرت را گیر آورده بود و با جماعتی از دوستان چنان مشت و مالش داده بوده اند که شش ماه تمام کمرش توی همیان گچی بوده . هنوز هم با چوب زیر بغل راه می رود . بله ، تا آخر عمر .

این جوری شد که ما تن به قضا دادیم . اما من هرچه فکرش را می کنم نمی توانم بفهمم . یعنی می توانم . قضا و قدر و سرنوشت و همهء اینها را با همان توجیه علمی ، همه را می فهمم . اما تحملش ساده نیست . عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی نشده است .رفیقی دارم نقاش . شما هم می شناسیدش . پزشگ نیا . که برادرش تازگی ها در یک تصادف ماشین له شد . جوانی برومند با قلمی خوش ، و آینده ای . جوانمرگ بتمام معنی . شاید ناکام هم . و آنوقت برادرش ، خیال می کنید می توانست تحمل کند ؟ دو بعد از نصف شب ، ماشینی تمام عرض خیابان را با صد وبیست کیلومتر در ساعت طی کند و از روی سکوی وسط خیابان بپرد و یکراست بیاید بطرف جایی که آن جوان به انتظار آینده اش ایستاده بود و داشته با دوستانش قرار و مدار می گذاشته . و آنوقت از میان همهء جمع فقط او را بزند! و چه زدنی ، که له کردن . اینجاها است که دیگر تصادف و سرنوشت هم مفری نیست . و واقعیت هم بی معنی می شود. و می دانید حالا این حضرت نقاش چه خیال می کند؟ خیال می کند که برادرش را بعمد زده اند.چون جوانتر که بود سردو تا از همسن و سال های خودش را از راه بدر برده بود و بعد خودش رفته بوده فرنگ به درس خواندن. و آن دو نفر دنبال ماجراهای سیاسی بزندان افتاده بوده اند و آینده شان خراب شده بود و پدرهاشان که پولدار بوده اند کسی را اجیر کرده بوده اند که آن وقت شب و الخ …
اینها را من نمی بافم . تصورات دوست نقاش من است که واقعیت چنین بلایی سرش آورده . حق هم دارد.مرگ نابهنگام یک برادر را نمی شود به تصادف واگذار کرد . یا این بی تخم و ترکه ماندن را . روزی که رفتیم سرسلامتیش و او داشت داستان مکاشفاتش را می گفت من در فکر قضیه خودم بودم. و عین او نمی توانستم قضیه را به سرنوشت احاله کنم . آخر چرا سرنوشت همین ما دو نفر را انتخاب کرده باشد؟او را برای مردن بالفعل و مرا برای مردن بالقوه.می دیدم که آن نقاش و من هر دو جلوی نیستی ایستاده ایم با این فرق که او در سرحد عدم به داستان و تخیل پناه برده و من نمی توانم. آخر او که آنوقت شب حاضر و ناظر نبوده . ولی من همه جا حاضر و ناظر بوده ام .و هیچ جایی برای تخیل باقی نگذاشته ام . عین همه ، بچه که بوده ام با خودم ور رفته ام و بعد که توانسته ام روی ته جیبم راه بروم ددر رفته ام و بعد هم گلویم جایی گیرکرده و زن برده ام.نه مرضی داشته ام و نه کوفت و ماشرایی به ارث برده ام . پدرم سه برادر داشته و دو خواهر و مادرم در همین حدودها . و آنوقت خود ما خواهربرادرها . مادرم سیزده شکم زائیده که هشت تاشان مانده اند که ما باشیم . از این هشت تا یکی شان را سرطان بلعید- خواهرم را ،که او هم بچه نداشت. و یکی دیگر را سکته برد – برادر بزرگم را ، که گرچه از زن اولش یک بچه داشت دو تا زن دیگر هم گرفت و طلاق داد ولی به هر صورت وقتی مرد همان یک بچه را داشت.اما دیگران هرکدام با بچه ها و نوه ها. و مادرم فقط ندیده اش را ندیده . و آنوقت عموزاده ها و خاله زاده ها و نوه ها و نتیجه ها و زادرود…یک ایل به تمام معنی .و در چنین جنگل مولایی از تخم و ترکه ، سرنوشت آمده فقط یخهء مرا گرفته که چون کم خونی و چون خدا عالم است چه نقصی در کجای بدنت هست و اسپرم هایت تک و توکند و ریقو ، حالا تو باید با آنچه پشت سرداری نفر آخر این صف بایستی و گذر دیگران را به حسرت تماشا کنی . و واقعیت این است که هیچکس پس از من نیست . جاده ای تا لبهء پرتگاهی ، و بعد بریده . ابتر بتمام معنی . آخر هیچ می شود فکرش را کرد که صفی از اعماق بدویت تا جنگل تنک تمدن ته کوچهء فردوسی – تجریش این امانت را دست به دست – یعنی نسل به نسل – بتو برساند و تو کسی را در عقب نداشته باشی که بار را تحویل بدهی ؟ توجیه علمی و تسلیم و واقعیت همه بجای خود . ولی این بار را چه باید کرد؟ و این راه بریده را ؟و مگر من نقطه ختام خلقتم ؟ یا آخر جاده ام ؟ با همین فکرها بود که یک بار جاپا را سرهم کردم و بار دیگر میرزا بنویسی در نون والقلم ابتر ماند . و داریوش که نسخه خطی اش را می خواند گفت که بله …اما اجباری نیست که خودت را در تن دیگری بگذاری…این جوری است که حتی حق نداری در قصه ای بنالی.

- فصل دوم

و حالا دیگر بحث از این ها گذشته . از اینکه ما سنگها را با خودمان واکنده ایم و تن به قضا داده ایم و سرمان را بکارمان گرم کرده ایم که بجای اولادنا…اوراقنا اکبادنا . و از این اباطیل . حالا بحث در این است که یک زن و شوهر با همهء روابط و رفت و آمدها و مسئولیت های خودشان چطور می توانند بی تخم و ترکه بمانند؟ به خصوص وقتی کثرت اولاد مرض مزمن فقرا است و این چهارصد و بیست متر مربع خالی مانده است و موسسات اجتماعی هنوز به دنیا نیامده اند و ناچار تو خودت را بیشتر مسئول می بینی .آخر ما با همین درآمد فعلی می توانسته ایم تا سه چهار تا بچه را بپروریم . و بر فرض هم که این امکان در ما نبود قابلیت پدری و مادری را چه باید کرد که د